قریبه ای غریب به فروغ
ای آشنا
اگر از کوچه عمر من گذر میکنی
فانوسی به همراه بیاور
تا نقش تو را در یاد ببینم
وکلیدی
که در را باز کنم
و به ازدحام خلوتم بنگرم
مانی
House of Silence
ای آشنا
اگر از کوچه عمر من گذر میکنی
فانوسی به همراه بیاور
تا نقش تو را در یاد ببینم
وکلیدی
که در را باز کنم
و به ازدحام خلوتم بنگرم
مانی
پرچین خانه ها کوتاه
اما سقف دل ها بلند
اینچنین است زندگی رویا ها
mani
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
فروغ فرخزاد
میسوزم در آتش ودر پهنای بی وجود خاکستر
غرق سکوتم و تشنه فریاد
ناگزیر گریز از اشک جاده ها
و تنهاییه شب بی انتها
خسته از خستگی و دلتنگیه سینه ها
خانه شلوغ اما بی صدا
وجودی از سجود ها و خلوص نیت ما
راز پنهان در پیدا
آشنای آشکار
پهنای افق و افول خورشید تنها
قطره اشک کودک بر دریای بی کران
و صدای آرام امواج خیال
احساس دستان سرد با قدرت
یا خاموشیه زمان
فرار دقیقه ها از چنگال شکارچیان زمان
و پایان قصه
با مرگ مبتذل آرزوی با تو بودن
مانی
دیدار کسانی که دوستشان داری
شادی آور است
حتی در خواب ...
((موتزارت))
شوق پرواز در من مرده ...
بگذار من نیز
در حصار حسرت خود بمیرم
مانی
خدایا ما به کدامین گناه اسیر خاکیم؟
mani
که چگونه سرشتی پاک و ذاتی به حق را
آلوده و سیاه و تباهش میکند
مانی
آخرش یه جاست
فقط چه جوریش مهمه
مانی
من هیچکس نیستم
نقطه سیاه بطلانم
تباه ترین مردمانم
لکه ننگ آدم از خواندان عشقم
من مرغ آرزوهایم
همان که پر دارد
اما پر پروازی ندارد
عمر کوتاهم
که به درازای نوح میکشم
من چراغ خاموشم
همان سراب جاده
همان لاله سرخ
که لجن در دشت میکشید
من همان لکه ننگ
که به تاریکی میرسید
مانی
عاشقانه زندگی کن
عاشق همیشه زجر میکشد
اما خم نمیشود ...
مانی
تا کی باید گریست
تا کی باید ز دوری یار زیست
آه ... اینچنین زیستن
نه در کار من است
خسته ام ...
از دلتنگی ها خسته ام
گر یار دگر نخواهد
از زندگی خسته ام
سر نهم بر بیابان
کوه کنم ، همچو فرهاد
تیشه برداشته
ریشه ها و رشته ها را
پاره پاره کنم
تا بند بند وجودم
از اسارت دنیا
برهانم ، آزادش کنم
دیگر به تنگ آمده ام
از دیدن این ننگ
از دیدن چشمانی سرخ
که لاله را تجسم میکرد
دیگر نمی خواهم
که مرگ دقایق را بشمارم
اگر او نباشد
خواهشی جانسوز دارم
سر به سر سجاده و راز
همین یک آرزو دارم
اگر او نباشد
من در این دنیا نباشم
(( تقدیم به دوستی که دنیا را جهنم و جهنم را دنیایم ساخت ))
(( تقدیم به عشقی که هیچگاه دوستم نداشت ))
مانی
حقیقتی را که در خلوت میگفتید ،
روزی آشکار خواهد شد
و ایمانی را که در تنهایی با خود آموختید ،
روزی بر پشت بامها فریاد خواهید زد
درک دنیا برای آدم های کوچک سخت...
و برای انسانهای بزرگ معضل...
خدایا ، به بزرگیت قسم یا دنیا را کوچک و یا
ما را آنقدر بینا کن تا سختی و معضلمان پایان گیرد
مانی
من خدا را میپرستم
و نماز میخوانم ، قرآن میسرایم ، روزه و روضه میگیرم ،
خمس و زکات میدهم ...
مذهبی هستم و سینه میزنم و اشک میریزم ...
دعا میکنم ...
اما میترسم ...
میترسم از خدا
میترسم از روز جذا
میترسم از روزی که خدای سبحان به من بگوید
که عمر خویش تباه کرده ام ...
با ندیدن ها ، با نگفتن ها ، با نگرفتن ها ، با ندادن ها ،
با نکردن ها و با اشتباه تقلید و تظاهر کردن ها
مانی
اما نمیتوانم باور کنم که لیاقت دوستانم را نیز دارم ...
والت ویتمن
سکوتی وحشت انگیز
خلوتی هراسان
مرگ لحظه های جمعی را میخواهم
جمعی که با من است
لیک از من جداست
اجتماعی که به دور شیرینی گندیده من می چرخد
پوکم ، خالی ،تهی و پوچم ...
هیچ ندارم و به همه چیز می نازم
و هرچه دارم انکار می کنم ...
من سیاهم ، در زوال روزگار درآمده ام
خیال باطلیست ... !
سراب مرگ در سایه های کوچه ی کوچک
و تنگ افول کرده ام دست نشانده
مرگ لحظه های شیرین را میچشم
همچنان چشم به آینده ...
غرق گذشته ...
و دریغ از حال بیهوده دارم .
هوی و هوس در رگهایم جاریست
خدایا ، چشمانم کور ، افکارم پوچ و احساسم خرد شده .
چیز زیادی نمیخواهم از زندگی
فقط نفس های سنگین از دوشم برداشته شود ...
خواب در چشمانم اوج لذتیست وحشی
و این رویاهای دیرین و شیرین همواره با من است ...
اگر روزی بخواهم به جایی بروم ، دوست میدارم ناکجا آباد باشد
جایی باشد که کسی نباشد ، میخواهم تنها باشم .
اینجا که هستم بس غریبم ...
غربت من دوری از خواکم نیست
غربت من نبود همنفسیست
کسی که مرا بو بکشد ، بکاود و برای خود بخواهد .
خسته ام از دلتنگی های بچه گانه ای که مرا پوشانده
از محبت های بی دریغ تصنعی
که به گونه ای ابلهانه جلوه میکند
اینجا کسی معنی نگاه را نمیفهمد
لبخندی که به لب داریم از صد فحش و ناسزا بدتر است
تا کی میخواهیم خود را اینگونه بفریبیم
تا کی میخواهیم بسوزیم و دم نزنیم
وحشت و هراس از ترس ازدست دادن نداشته ها
و بیم بدست نیاوردن داشته ها موج میزند .
زندگی ام شبیه دریایی شده که پر از خالیست
ماهی ها همه در دهان کوسه هایش بال میزنند
خورشید در افق من افول کرده و هنوز سر در نیاورده
با اینکه سالیان سال از رفتنش میگذرد ...
زندگی من شبیه آسمانی شده
که در روزش ستاره ای نیست که بدرخشد و آنرا روشن کند
و در شبهایش نگاهی زیبا به من بیاندازد
و بخواهد برایم دستی تکان دهد
یا حتی چشمکی بزند ...
زندگی من شبیه جنگلیست
که درختانش ریشه از خاک برون کرده
و به ریش می نازد
و تمامی برگها در این پاییز سرد و خشن افتاده اند
و دستهای خشک با هر سیلی باد میشکنند ...
زندگی من شبیه سحرایست
که دیگر روزهای گرم و شبهای سرد را نمیچشد
دیگر خزش خزندگان را لمس نمیکند ...
اینجا مرده ها زنده اند و زنده ها مرده ...
اینجا افتخار تک برگی پوچ و بی ارزش است .
اینجا برد به معنای ترک روزگار است .
دیگر کارم از آه و افسوس گذشته .
دیگر سایه های تاریک بخت شوم بر سرم نشسته
و هیچ احدی نمیتواند من را از این خواب احمقانه بیدار کند
زیرا که من خواب نیستم ، فقط چشمانم را بسته ام .
حتی اگر سیلی به بزرگی نیل مرا ببلعد
از گنداب وجودم پاک نمیشوم .
خدایا ، مرا برای تمامی کفران نعمتها
و همه ی چشم پوشیدنها و لعنها ببخش .
بخشاینده و مهربان مهربانان از گناهانم چشم بپوشان
و این راه کج را به منزل برسان .
مانی
مذهب شوخی سنگینی بود
که محیط با من کرد
و من سالها مذهبی ماندم
بی آنکه خدایی داشته باشم ... !!!
(( سهراب سپهری ))
زندگی مثل یه بازی می مونه که خودمون قواعدش و میچینیم ،
پس تا میتونیم باید این قواعدو ساده بگیریم که برنده بشیم ،
یا از همه بهتر ...
همه با هم مساوی بشیم
مانی
در وجود خود نوری میبینم
و روزنه ای تاریک و سرد
نوری سیاه و آکنده از درد
روزگار و بازیش ، چگونه مرا خام کرد
این بخت سیاه و لجام گسیخته را فام کرد
ای سپیدار بلند ...
ای روزگار تلخ تر از عسل ...
ای سحرگاهان خاموش ...
ای شب گردان دل فریب ...
کجایید ، کجایید که تنهایی و بی کسی مرا ببینید
و بر آن به شادی و سرور بنشینید
و بنوشید جام مرا
جام تنهایی و مرگ مرا
مانی
باز هم بهار ، باز هم عهطر گل یاس
عطر عقاقیا ، پیچک و شکوفه های گیلاس
ندای همیشگی خبر از تازگی میدهد
در کورسوی خانه ها ، چراغها به روشنی میدمد
نفس ها می ایند دم به دم
نفس ها عطر تازگی میدهند هر دم
به خانه ما امید آمده
مهمانی ناخوانده ولی شاد آمده
همگان خبر از آمدن داده اند
اما هیچ نشان از او نداده اند
من میگویم نشانش را
میدهم سر رازش را
........
سحری آمد و رفت ، درختان خواب بودند
امید پر کشیده بود و همه در تب و تاب بودند
و امروز ، روزی دگر است ، همه بیدار شده اند
امید آمده و همه یاران دلدار شده اند
برخیزید ، برخیزید و بنگرید ، که چه دل فریب است
زیباییش حتی مرا هم فریفته است
دل به دیدارش سراپا شیفته است
نگار من ، یار من ، سراپا غرور است
حق دارد ، به زیباییش مغرور است
.........
اما بیم آن دارم که روزی تمام است
روزی رسد که خبر از ختام است
برود از خانه ما
همه شادی ها
همه تازگی ها
چه بگویم ، آه ...
چه بگویم که دل گرفتار است
و زندگی من بی امیدم محال است
........
روزی گفتم که سنگی بر دل نهم
او را بگیرم به زیر خاک دهم
چشم ها را بپوشانم
در خود ، جوانه ای برویانم
جوانه ای سنگ
جوانه ای از هفت رنگ
آه ... هر هفت سنگ به رنگ سیاهی
........
اما چه کنم که جاهل و نادانم
امانتی را که همه سر باز زدند ، من خواهانم
و اینچنین شد ، که روزگارم جوانه ای هفت رنگ زد
و پایان قصه ام ، سر به زیر خاک و سنگ زد
مانی
یک نگاه گرم تو
می سوزاند مرا ٬ همچو یار
چه بگویم که این احساس
می کشد مرا ٬ بپای دار
تو گناهی نداری ٬ اما
چه کنم که ٬ چشمانت خواستنی ست
بوسه بر لبهایت شکفتنی ست
احساس شیرین من
مثل آفتاب به روشنی ست
تو مرا نمیخواهی ٬ اما
نمیتوانم که مه چهارده را ٬ به پشت ابرها نگاه دارم
هر که بیند مرا ٬ میفهمد که عشق بر سر دارم
مانی
گاهی ، جایی ، خدا را ...
گاهی ، چیزی ، تو را ...!!!
mani
گریستم ، بر بالین تو ... ،
نوشتم ، با خون تو ... ،
روی سنگ قبرت... ،
زیر این خاک ، من خفته ام...
mani
سهراب گفت:
(( تا شقایق هست ، زندگی باید کرد ))
این جا شقایق هم مرده...
(( آب را گل نکنید ... ))
چشمه ی این جا گل آلود است
mani
دروغ واقعیتیست در خیال انسانها
mani
رنگها دگر رنگی ندارند
نقوش دگر نقشی ندارند
خفقان در ظلمت مرده
آفتاب در سایه گمشده
خانه ها ویران شده
از بلایی که آنها را سوزانده
نه...نه...
تقسیر کسی نیست
آخر خود کرده را تدبیر نیست
نه...نه...
هیچکس را نفرین نمیکنم...!
آخر سنگ رفته را برگشتی نیست
چه کنم...؟
چه کنم ای دادو بیداد
ای خدا آخر فریاد نیز خفه شده
mani
خدایا تو خود شاهدی که من بی گناه پا به عرصه این زمان گذاشتم،
و بی گناه در آغوش مادر از لذت زندگی کردم.
و خود شاهدی که بی گناه زبان گشودم،
و بی گناه خطاب کردم.
خدایا تو خود شاهدی که بی گناه بالغ شدم،
و بی گناه شبها با خود بازی عشق کردم.
خدایا تو خود شاهدی که بی گناه عاشق شدم،
و بی گناه عشق بازی کردم.
خدایا تو خود شاهدی که بی گناه عاقل شدم،
و بی گناه خیانت کردم.
خدایا تو خود شاهدی که من
بی گناه
بی گناه
بی گناه
زندگی کردم...
پس گناه من چه بود که نفرین شدم
و بی گناه کافر شدم...؟
mani